باران می خواهم
بی هیچ تحمل
هوا می خواهم
بی هیچ کتمان
در این هوای بارانی
تو را می خواهم
بی هیچ تحمل کتمان
اقبال معتضدی
این مطلب مال چند سال قبله ولی فکر کردم خالی از لطف نباشه یه بار دیگه پستش کنم.
از وقتی در دبيرستان بودم هميشه يّ علاقه به چسباندن "چرا" به خيلی از جملات خبری داشتم و در زمينه زيست شناسی همه اين چرا ها من رو به دانشی که همه به اسم فيزيولوژی ميشناسند علاقمند کرد. شايد معروفترين مرجع به عنوان کتاب درسی برای فيزيولوژی پزشکی در دنيا کتاب فيزيولوژی گايتون نوشته آرتور گايتون باشد. من چند موضوع مهم رو به اين کتاب و البته به دکتر گايتون مديونم. به نظرم روشی که وی با آن کارکرد اعضإ بدن را بسادگی و جذابيت و گاه با زبان خودمانی بيان ميکرد منشاء علاقه من به دانستن بيشتر و پرسيدن چراهای بيشتربود. گاه بعضی قسمتها را چندين بار در طی سالها خواندم و اين برای من پايه خوبی برای کار پزشکي و تحقیقم تا الان بود.
گرچه مراجع ديگری هم هميشه بوده اند مثل گانونگ؛سامسون رایت٫ بست و تايلور و ديگران. در ايران دکتر فرخ شادان همواره ترجمه کتاب را به عهده داشته که سعی ميکرد روال روان کتاب را حفظ کند آما روانی متن انگليسی آن من را واداشت که در آن موقع تماما از کتاب اصلی استفاده کنم و سهم جالبی در بهبود زبان انگليسی من داشت طوری که تا آخر نيز آن روش را ادامه دادم. ..............وقتی که اينترنت دار شدم يکی از پرسش هايی که در منابع جستجو دنبال آن گشتم خود گايتون بود. اين فرد که در دانشگاه ميسيسیپی سالها تدريس و تحقيق و تاليف کرد کيست؟ و چگونه الان که هر کتاب رفرنس پزشکی ليستی از ۱۰۰--۲۰۰ نويسنده دارد به تنهايی در طول چهل سال تا کنون کتاب خود را انتشار داده و آن را موفقترين رفرنس فيزيولوژی دنيا با ترجمه به حدود ۱۵-۲۰ زبان کرده؟
واقعا زندگی اين انسان حيرت آور هست او زمانی مجبور به ترک دانشگاه و خدمت در ارتش در جنگ دوم ميشود و بعد در کوتاه مدتی مبتلا به پوليوميليت (فلج اطفال) شده و نصفی از بدنش را فلج ميگذارد و وادارش ميسازد تا دوره تخصص جراحی را در هاروارد نيمه تمام بگذارد اما اين تنها بهانه ای ميشود تا او همت والای خود را در شکست ناپذيری و تلاش برای تکامل نشان دهد. در حاليکه رشته درسی و تحقيق او به سمت فيزيولوژی-فارماکولوژی گرايش می يابد او با ابتکار خود دستگاههايی برای تسهيل حرکت خود ميسازد و در واقع او مخترع صندلی چرخدار خودکار ميباشد. روش او در تدريس که گاه برای امکان ارايه کلاسش از بهترين فرصتها برای شرکت در مجامع و ضيافتهای گوناگون ميگذشت مثال زدنی بوده.
زمينه کار او بيشتر روی گردش خون و فيزلوژی کارکرد قلب هست و انصافا خيلی خوب اينها را در کتابش توضيح داده و خواننده را شيرفهم ميکند.
او ده فرزند دارد که همه پزشک و اغلب استاد دانشگاهند.و يکی از آنها در محل کار کنونی من استاد چشم پزشک هست.
اما چند روز قبل که دوباره خواستم از احوال اين استاد ناديده ام با خبر شوم بناگاه دريافتم که وی سال قبل بر اثر تصادف خودرواش درگذشته است. و همسرش نيز با يک هفته فاصله به او پيوسته. هنوز باور آن برايم سخت هست. مدتها منتظر چاپ جديد کتابش بودم و اکنون قبول آنکه ديگر فيزيولوژی گايتون تجديد چاپ نخواهد شد سخت و غمبار هست. آو هرگز به بستر نيافتاد و تقديرش هم چنين مرگی بود بی اثری از کلمه ای بنام ناتوانی و نا اميدی.

سوای حرفی که ایشون به خبرنگار زن گفت و شعر مربوطه که من موافقتی با اون ندارم..چرا که فکر می کنم ارزنده ترین زینت هر کسی توسط خود اون فرد تعیین می شه و دیگران نمی تونند درباره اون تعیین تکلیف کنند ولی گقتن و شجاعت او در آن لحظه مثال زدنی هست برای پسر چهارده ساله که درگیر جریان پر استرس جنگ شده" یک پایش را در نبرد از دست داده و حالا اسیر هم هست آنهم اسیر دست صدامی که برای تفنن آدم میکشت و اگر ظن مخالفت در کسی می کرد او را همراه فامیل و ایلش یکجا از صفحه روزگار محو می کرد و در این را به وفادارترین دوستان و افراد خانواده خود هم رحم نکرد .... حالا در این چنین شرایطی بودن و چنان سخن گفتن هم دل شیر می خواهد و هم سیستمی که چنین کسی را پرورده باید تا ابد مغرور و خوشحال باشد از نتیجه کار٬ که ظاهرا آنموقع بود که بارها او را در تلویزیون آوردندش و بدیدار بنیانگذار انقلاب هم رفت و حتی رادیوی شخصی او را هدیه گرفت. 
من حتی نمیدنم بعد از ۲۵ سال خود وی همون عقیده را داره یا نه..بعد از اتمام کارشناسی در حقوق از دانشگاه و گرفتن فوق لیسانس از بریتانیا و دیدن این همه سال و بودن مشاور وزیر دوران خاتمی. وووو.... ولی همین را می دانم که اسم او علیرضای رحیمی بین اسامی رد صلاحیت شدگان اخیر برای مجلس هشتم هست.....همینطوری....حال کنید سیستم رو....
*****
میدونم اینجا بلاگ خیلی پر رفت و آمدی نیست ولی دو مورد رو باید ذکر کنم..
دوستی اخیرا از بلاگ دیدن کرده و مطلبی رو از اول تا آخر copy/paste شده به سایتش برده... ای کاش حداقل ذکر ماخذ می کرد تازه پیام گذاشته براش لینک بدم... آخه خوش انصاف....
دوم اینکه کامنتهای تبلیغاتی اتوماتیک مثل اونها که: وبلاگ قشنگی دارید به ما هم سر بزنید و مشابهان اون که طرف حتی یک کلمه هم از متن بلاگ رو نخونده با اجازه حذف خواهند شد...
سعی من همیشه همین بوده که درد دلهام رو اینجا بگذارم هیچ اجبار دیگری در کار نیست
امروز هم گذشت.....
چند روز گذشته رو عجیب با یاد احمد بورقانی دل گرفته بودم..

زمستان سرد سال هفتاد و شش یادم نمیره که همه ما با گرمای دوم خرداد همانسال گرم بودیم. هنوز تیر حماقت بر صورت حجاریان ننشسته بود... هنوز کرباسچی فرهنگسرا می ساخت به هر محله بجای قبرستان به هر میدان و هنوز به محاکمه اش نکشیده بودندش هنوز داریوش و پروانه فروهر در دنیای آزادی طلبی و شعر بودند و نیز مختاری و پوینده و دیگران ... و هنوزهای بیشمار دیگر. تو اون سرما با دوستان کانون زبان در خیابان تخت طاووس به سمت خانه می رفتم که دکتر احمد از روزنامه تازه ای گفت که جامعه اش می خواند و دنیای دیگری از اطلاع رسانی و خبر و تفسیر بود... و سر پهلوی که رسیدم جامعه روی دکه بود و دقیقه ای دیگر بدست من و صحنه ای که هر روز تکرار شد و خرداد و ایران فردا (که بهترین بود) و زنان به آن اضافه شد.... و طولی نکشید که بفهمم پشت همه این نه تغییر که معجزه ها احمد بورقانی هست و عیسی سحر خیز و حتی نه مهاجرانی که به تعطیلی جامعه گفت من هم بودم همان می کردم ....( که کاش بود و رنگمان نمی کرد)
و بورقانی زکات عشقش به آزادگی و دانایی و ایران را به اندوه فراوان داد که به جوانی و به ناحق او را به ابدیت نشر داد.......
دوروز گذشته عملا خومو محبوس کردم. امروز جاتون خالی برای خودم قورمه سبزی و کته گذاشتم بدک نبود حالام دارم چای احمد رو مزه مزه می کنم. حساب می کنم صد ماه هست که ایران رو ندیدم بیشتر از هشت سال...
چند روز پیشتر داستان تیم مکستر یه پسر امریکایی که 9 سال قبل به یه دلیل الکی محکوم به حبس ابد شده و تازگی ها از زندان آزاد شده بود رو می خوندم.(ظاهرا قتلی نزدیکی خونه ایشون وقتی 15 سالش بوده رخ می ده و در جستجو از خانه وی کلی داستان وحشت آور پیدا میکنند. همین میشه دلیل محکومیت!) صرفنظر از علل حبس شنیدن احساس و حالت وی در بازگشت به محیط فامیل برام خلیی جالب بود و یه جور غریبی شوق یه نوع بازگشت رو در درونم شعله ور کرده...نمیدونم....دوباره همه چیز مثل فیلم جلوی چشمام مییاد.............
از این هفته یه پروژه تازه روی نوع جدیدی از سلولهای پایه رو که در شرایط متفاوتی کشت داده شدند شروع میکنم. قراره اول بصورت پایلوت رو چند تا خوک انجام بشه که یه سه ماهی طول میکشه....
3هفته قبل با یکسال وقفه پروژه پروتیین های مرتبط با نیتریک اکساید رو ادامه دادم سر جمع شد 30 تا انفارکتوس رو قلب موشها! رکورد قبلی خودم رو شکستم و تو 13 دقیقه یه انفارکشن تمام شد.....موش بیچاره.....

شده که رسید خریدهای قدیمی تون تو جیب یا کیفتون مونده و چند سال بعد پیداش بکنبن؟ دارم بر و بر به این رسید نگاه می کنم.... سوار قایق خیال می رم به اون روزها که میان هزار داستان زندگی تو کتاب فروشی بارنز نوبل نشستم... برای آخرین قسمت برد حاضر میشم.... زندگی سخت بود... قهوه می چسبید....هوا خوب بود.... آماده بودم.....برای امتحان درس و زندگی یکجا.......
فروشگاه ایرانی کاسپین.... حافظ.... مثنوی......ریتمهای موسیقی.... ۵ ماه پیش.....
تو عجله بعد از یکسال برگشتم مریلند...برای دو روز... بدو بدو میرم دنبال کلی کتاب... شوق دیدن دوستان... یاران دوره موسیقی... یاران شب شعر.... یاران حال.... من هیچوقت نتونستم دیوان حافظ داشته باشم.... اگه هم داشتم بعد دو سه روز دادم یکی دیگه///از سه سال قبل این فروشگاه ایرانی یه حافظ قشنگ داره که کسی نگرفته.... میبینمش.... یه نگاه دیگه... دل بدریا... می گیرمش... برای کی؟ گفتم این رو نگه می دارم..... حالا داره روی میزم نگام می کنه چند هفته هست که هفته ای یک غزل رو سعی میکنم ازیر کنم....
رسید بعدی.......خاطره ها می رقصند....
|
باران می خواهم بی هیچ تحمل هوا می خواهم بی هیچ کتمان در این هوای بارانی تو را می خواهم بی هیچ تحمل کتمان اقبال معتضدی |
جقدربه خودم نهیب بزنم که باید کار این اکسل شیت رو همین امشب تموم کنم؟ قبل از اینکه اون کار من رو فردا تموم کنه.....امروز دوتا میتینگ و دو تا نهار داشتم....سرم گیج می ره.... فردا میام بهتر می نویسم...
البته نسخه حرفه ای اون هم هست:( از مشیری)
خدایا وحشت تنهاییم کشت
کسی با قصه من آشنا نیست
درین عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه مینالم ـ روا نیست ـ
شبم طی شد کسی بر در نکوبید
به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم بر لب بام
دلم از اینهمه بیگانگی سوخت
به روی من نمیخندد امیدم
شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم میدهد تسکین به حالم
که غیر از اشک غم در دفترم نیست
امروز ساعت ۱۱ میتینگ داشتم رسیدم ۱۱ و دو دقیقه.... رییس دپارتمان یه نگاه کرد که what is your problem??? حالا که جناب خودش بعد از چند سال اول وقت رسیده! خودش معمولا بین ۱۵-۲۰ دقیقه تاخیر داره و وفتی هم میرسه تمام وقتش رو در حال چک کردن موبایل و تمشک سیاه( بلک بری) و ای میلش هست تا کنفرانسی که مثلا براش ۱-۲ هفته بی خوابی کشیدی تمام بشه... چه غم که ایشوم چرت رو هم گاه از طرف می زنه......
یه پروژه باحال دوباره درباره nNOS شروع میکنم ( در واقع همون پارسالی رو ادامه میدم.....) تا رابطه اون را با پروتیین های متصل پیدا کند!! سوم شخص نوشتم چون وسترن بلاتهاش رو من نمیکنم! این همکار هموطن ما قبول زحمت (بخوانید مصیبت) کردند. ولی ۳۰ -۴۰ تا جراحی روی طایفه فاره افتادیم.....
امروز یه بلاگ باحال دیدم با کلی تشابهات پیرا سرنوشتی! دفعه بعد می گم چه بود.....

ای غنچه خوابیده چو نرگس نگران خیز
کاشانه ما رفت به تاراج غمان خیز
از ناله مرغ چمن از بانگ اذان خیز
از گرمی هنگامه آتش نفسان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز
خورشید که پیرایه به سیماب سحر بست
اویزه به گوش سحر از خون جگر بست
از دشت و جبل قافله ها رخت سفر بست
ا ی چشم جهان بین به تماشای جهان خيز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز
خاور همه مانند غبار سر راهيست
یک ناله خاموش و اثر باخته آهيست
هر ذره این خاک گره خورده نگاهی ست
از هند و سمرقند و عراق و همدان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز
دریای تو دریاست که آسوده چو صحراست
دریای تو دریاست که افزون نشد و کاست
بیگانه آشوب و نهنگ است چه دریاست
از سینه چاکش صفت موج روان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز
این نکته گشاینده اسرار نهان است
ملک است تن خاکی دین روح روان است
تن زنده و جان زنده ز ربط تن و جان است
با خرقه و سجاده و شمشیر و سنان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز
ناموس ازل را تو امینی تو امینی
دارای جهان را تو یساری تو یمینی
ای بنده خاکی تو زمانی تو زمینی
صهبای یقین در کش و از دیر گمان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز
فریاد زافرنگ و دلاویزی افرنگ
فریاد زشیرینی وپرویزی افرنگ
عالم همه ویرانه ز چنگیزی افرنگ
معمار حرم باز به تعمیر جهان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز.